قالب وبلاگ

تا چند وقت نیستم ، شاید چند روز ، شاید چند هفته ، شاید یه ماه ، شایدم بیشتر..

میام همتونو می خونم ولی خاموش:))

[ جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ samine ] [ نظرات () ]

چرا همه بهم میخندن؟:((

مگه دختری که مار و لاک پشت و گربه و طوطی و ..داشته ، نمی تونه از این سوسک پلاستیکیا بترسه؟:(((نگید چه جور ترسیِ که تونسته بگیره تو دستشا،دستِ دختر خالمهبازنده)

اسمش اسکندرهسبزاز چند روز پیش که دختر خالم یهو گرفتش جلوی صورتمو من یه جیغ بنفش تحویلش دادم و فهمید که ازش می ترسم ، هر جا که قراره من باشم میارتش و باهاش تهدیدم می کنه:((

تا می خوام اذیتش کنم می گه اسـی رو میارمااشیطانمنم از ترسم دیگه نمی تونم کاری کنم:((

 

+به کسی نگید ولی من از تمام حشرات وحشت دارم ، ینی از پاهاشون می ترسم ، بالاخره ثمینه ی شجاع و قهرمانم یه نقطه ضعفایی داره دیگهاز خود راضیزبان

 

پ ن1:همه رو مثل خودت خر فرض نکن..

 

پ ن2:این آهنگه رو دوسش دارم باحالهنیشخند

(صدای مردِ شبیه مهران مدیری نیست؟متفکر)

 

[ یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ] [ samine ] [ نظرات () ]

غصم شده بود که چرا کادوی روز مادر برای مامانم  این و اینو گرفتم که نتونم بدم دستش که بغلم کنه ، که بوسم کنه..

با نا امیدی بهش شب بخیر گفتم و اومدم تو قلمرو خودم ، تازه داشتم فیلمی رو که تازه دانلودش تموم شده بود پلی می کردم که یک دفعه صدای مامانو شنیدم..

-مامان : ثمینه بیا ببین این چیه؟(با فریاد)

-من : مامان فقط حشره نباشه که سکته می کنماااااا

-مامان : نه بدو بیااا

رفتم پایین ، مامانم بغلم کرد ، تازه بوسمم کرد ، گفت خیلی خسته بودم نتونستم خودم بیام بالا مجبور شدم صدات کنم:))

الان نیم ساعتِ اومدم بالا دارم از خوشحالی و حس عشقی که تو وجودمه گریه می کنم:))

خدایا شکرت بابت این فرشته ای که به من دادی..

 

توضیحات:مامان من ماهه ، فرشتست ، ولی بر عکسه بابام خیلی خیلی درون گراست ، یعنی اینکه اصلا احساساتشو بروز نمی ده و از بغل و بوس و اینام اصلا خوشش نمیاد ، به نظرش چون وقتی کوچیک بودم بیش از اندازه اینکارارو کرده ، دیگه بسمه و الان که بزرگ شدم اینکارا مسخرست..

من عیدا و روزای مادرو تولدش جشن میگیرم ، میدونید چرا؟چون می تونم بغلش کنم..

حتی خیلی شبا تو خواب می بینم که بغلم کرده و داره بوسم میکنه:))

فریبا هم دقیقا مثل مامانمه:))

یعنی دوست دارن با کاراشون نشون بدن که چقدر آدمو دوست دارن ، نه با کلمات و اینجور چیزا..

 

پ ن 1:بعضی وقتا میای اینجارو می خونی،خدا کنه این روزام یه سری اینجا بزنی..

اگه اومدی ، بدون ، شاید بعضی وقتا اذیتت می کنم ، شاید هیچ وقت ، هیچ کمکی بهت نمی کنم ، ولی دیوونتم مامانم ، بیشتر از هر چیزی تو دنیا دوست دارم ، روزت مبارک..

 

پ ن 2:آسمونم داره به یُمن روز مادر می باره ، خدایا شکرت بابت اینهمه خوشبختی..

 

 

[ جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ samine ] [ نظرات () ]

پست رو با این آهنگ بخونید لطفا..

 

 

می ترسم..

می ترسم از شکستن  دل کسی که می دونم عاشقمه..

نه ، دیگه به خودم اجازه نمی دم هیچ دلی رو بشکونم..

تا 50 میشمارم ، تا اون موقع وقت داری !!

تا جایی که می تونی ازم دور شو باشه؟

عاشق من شدن خیلی خطرناکه ، تا جایی که می تونی ازم فاصله بگیر..

 

 

+پ ن1:همیشه سورپرایزم می کنی ، وقتی میرم تو اتاقمو میبینم یه نقاشی ازم گوشه ی آینمه پایینشم اسم و امضای توِ، وقتی خسته و کوفته از درس خوندن شبانه روزی برای کنکور میام خونه و می بینم با اون شکمت که یه رایین 7 ماهه توشه اتاقمو مثل دست گل کردی و دو تا کتابو یه گل رز قرمزم گذاشتی رو تختم ، وقتی شب که از باشگاه برگشتم میام بلاگمو باز می کنمو میبینم قالبش عوض شده ، بعد میفهمم تو با اونهمه کار و دردسرای بچه داری ، فقط بخاطر یه حرف کوچیک من ، که بهت گفته بودم از رنگ مشکی قالبم خوشم نمیاد ، نشستی و برام قالب طراحی کردی..

بازم می خوای بگی مگه من برات چیکار کردم که بهم میگی بهترین خواهر دنیایی؟

 

 

پ ن 2:استاد عزیزم ، الهی قربونت بشم ، تو که انقدر سنت پایینه ،  علنی هم سر کلاس اعلام می کنی که مجردی، میشه اسم و فامیل دو تا دانشجو به غیر از منم یاد بگیری که انقدر برام شایعه درست نکننو بهم تیکه نندازن؟خنثی

 

 

 

[ چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ samine ] [ نظرات () ]

همیشه فکر می کردم خیلی خوبه که یکی آدمو خیلی خیلی دوست داشته باشه..

بعد هرچی دست رد به سینش بزنی بازم بیاد جلو،بازم اصرار کنه،بازم غرورشو زیر پاش بذاره بخاطرت..

ولی الان می دیدم اشتباه فکر می کردم:((

آقا یکی بیاد منو از دست این سیریش نجات بده:((

از دستش جرئت ندارم پامو از خونه بیرون بذارم:((

 

پ ن:پرچــــم بالاااستهورا

بالاخره تو مسابقه برنده شدم ، اصن مگه میشه آدم دوستایی مثل شما داشته باشه اونوقت اول نشه؟متفکربغل

[ سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ samine ] [ نظرات () ]

هی شمایی که از ترس بمب گذاری و  ترور رهبر عزیزتون کیفای مردمو جلوی در نمایشگاه کتاب می گردید!!

به نظرتون این کار زشت نیست واقعا؟خجالت نمی کشید آیا؟به نظرتون این کار توهین به مردم نیست؟خنثی

 

[ دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ samine ] [ نظرات () ]

امروز صبح کلاس داشتم و از اونجایی که دیشب فقط 3 ساعت خوابیده بودم،بیدار که شدم اصلا چشمام باز نمی شد..

قبل دانشگاه داشتم خوابالو خوابالو مانتومو اتو می کردم که یهو اتو از دستم ول شد و افتاد رو موکت اتاقم ، منم که عشق عجیبی دارم به موکتم!! برای اینکه نسوزه ناخداگاه سریع اتو رو برداشتم و گذاشتم رو پامخنثی

هنوز پیرهن خوابم تنم بود بخاطر همین اتو چسبید به رونمخنثی

بعد بخاطر اینکه درسای امروزمون خیلی مهم بود و تو  کلاس هشت تا دهم تا حالا 3 جلسه غیبت داشتم همونجوری شلوارمو پام کردمو رفتم دانشگاهخنثیتا ساعت 6 بعدظهرم کلاس داشتمخنثی

اومدم خونه دیدم جاش مثل کفشدوزک شدهخنثیینی کُلش قرمز شده و تاول و اینا زده بعد جای اون سوراخای وسط اتو وسط اون زخما سالم موندهخنثی

بـــــــــعععلههه یه همچین دختر مقاومی هستم من ینی:))

فقط جرئت نمی کنم برم حموم،می ترسم خیلی بسوزه ، الان روش از این پمادای آلفا زدم ببینم درست میشه:((

 

+آهنگ امشب من اینه...

 

+فردا صبح زود باید با حمیده برم نمایشگاه و من الان واقعا خیلی خیلی خستم..

چون دوست ندارم جواب کامنتاتونو همینجوری از سر باز کنی بدم،فردا کامنتارو تایید می کنمماچ

[ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ samine ] [ نظرات () ]

نه اینکه من دختر بی جنبه ای باشماا ، اصن..

خُب چیه؟ااینکه شبایی که بارون میاد هورمون عشق من زیادی ترشح می کنه که دست خودم نیست که:((

تازه کدومتون اگه یه پنجره کنار تختتون داشتید و اینجوریم داشت بارون میومد هورمون عشقتون ترشح نمی کرد؟؟؟:((

 

خدایا میشه این نعمت بزرگو روزا به ما ارزونی کنی؟:((نمی دونی من اینجوریم؟:((

اصلن فکر دل منو نمی کنی؟:((اصلن هر وقت دلت می خواد توی بقیه ی شهرا بارون ببار ولی توی تهران فقط روزا، باشه؟:((

 

 

 

+دلم برات تنگ شده لعنتی!!:((

[ پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢٤ ‎ب.ظ ] [ samine ] [ نظرات () ]

لمس شدم ، حوصله ی هیچ کاریم ندارم..

نه حوصله ی درس خوندن ، نه حوصله ی بیرون رفتن ، نه حوصله ی با تلفن حرف زدن ، نه حوصله ی باشگاه رفتن ، نه حوصله ی چت کردن و نه حوصله ی فیلم دیدن حتی!!

دیروز رفتم یه عالمه فیلم گرفتم ، سیزن 3 اسپارتاکوسم گرفتم ولی حوصله ندارم ببینممتفکر

فقط دوست دارم بخوابمخمیازه

 

+کاش می تونستم برای همیشه 18 ساله بمونم..

دارم کم کم به 19 سالگی نزدیک می شم و اصلا حس خوبی بهش ندارم:((

 

+اگه شما یه دختر 18 ساله که داره 19 سالش میشه بودید و براتون یه خواستگار خوب میومد باهاش ازدواج می کردید آیا؟:((

 


+این یکی دو روزه ام گیر دادم به این آهنگ..

 

 

پ ن1:خب چیه؟شمام اگه نقاشیای خواهرتونو دیده بودیدخوشمزهبعد اونوقت خواهرتون یه مسابقه تو وبلاگش میذاشت که جایزش نقاشی عکستونه ، میومدید تو وبلاگتون از دوستاتون می خواستید که بیان بهتون رای بدنخجالت

هـــــــــِِِِِِِِِِِِِِِِِِِــــــــــیافسوسکاشکی یه دوستای وبلاگیی داشتم که می رفتن اینجا و به من رای می دادنافسوس(خودم عکس بامزه نداشتم عکس متینو گذاشتم یعنی شماره ی 4افسوس)

 

پ ن 2:چقدر خوشحالم که قهوه ی تلخ دوباره اومده،دلم برای مهران مدیری و بابا اعطی یه ذرّه شده بود:))

 

+برید به این سایت و به خلیج فارس رای بدید لطفا..

 

[ سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ] [ samine ] [ نظرات () ]

مکالمه ی خواهری که به علت خوردن اشتباهی آدامس نعنایى بلافاصله بعد از نوشابه ، می خواهد خودش را برای برادرش لوس کند با برادرش!

خواهر:واااای متین من دارم می میرمم اونوقت تو دیگه خواهر ندارینگران

برادر:نگران نباش یه خواهر دیگه ام دارماز خود راضی2-1=1

خواهر:خنثی

 

بچه رفته کلاس اول شاخ شده برا منابروبرا من با مثال ریاضی توضیح میده که اگه بمیرم به  موهای زائدشم حساب نمی کنهخنثی(البته فعلا نداره،هنوز به سن بلوغ نرسیدهخنثى)

 

توضیحات:نعنا+نوشابه ترکیب خیلی خیلی خطرناکیه و در صورت مخلوط شدنشون یه واکنش اینجوری  رخ میده ،اگه قرص نعنا باشه می تونه آدمو بکشه حتی ، حالا من شانس آوردم آدامسشو خوردمعینک

 

[ شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ samine ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دختری هستم زاده ی خورشید، متولد گرمترین ماه سال، مرداد. ماه گرمای عشق و حرارت زندگی، در مورد هر چه بخواهم می نویسم... از اشعاری که دوستشان دارم، تا روزمرگی هایم، خاطره هایم، درد دل هایم؛ خوش آمدید به محفل گرم و پر حرارت خورشید. اگر گرمای محفلمان را حس کردید، رد پای خورشیدی تان را بر این سرا، حک کنید...
امکانات وب